Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘خدا’

ای ایستاده باغرور
ای آنکه باورهای خود را به چنگ و دندان گرفته ای
و فریاد میزنی بر سر کسانی که از پی تو می آیند
نمیدانی دوستانی هستند
که آمده اند تا تو را از زمهریر زمستانی که
در پیش روی میبینند بر حذر دارند
و باورهای تورا به دستت میدهند
نمیگیرند آنها را
که باور دارند اینان
باورها ؛
از برای تواند برای ابدیت
و اما میخواهند برایت
گرمای کومه ای که ساخته اند
فروزان به نور انسانیت
این کومه را پناهگاهی ساخته اند
تا مگر انسانی از دوردست
که باورهای خودرابه دندان کشیده و از ترس و سرما هیجان زده شده را
به گرمای انسانیت خود گرد آورند

لینک مطلب در بالاترینtype=»text/javascript» src=»http://static.addtoany.com/menu/locale/fa.js» charset=»utf-8″>

Read Full Post »

من خود،
خویشتن ، دیدم اورا
که دست و پای میزد
و هردم نظاره گر او بودم که در برابرم
به قعر مرداب فرومیرفت
و من خسته از جستجوی او
او را در حال احتضار یافتم

لینک مطلب در بالاترین
type=»text/javascript» src=»http://static.addtoany.com/menu/locale/fa.js» charset=»utf-8″>

Read Full Post »

1215480003slzy7eyدیشب در راه برگشت به خانه ، هوس کردم به رادیو این دوست قدیمی گوش دهم. سیمهای هدست را به موبایل وصل کردم و چه خوب ؛ یک برنامه علمی قرار بود شروع شود. من واقعا برنامه های علمی و مستند را دوست دارم.برنامه درباره نور بود ودکوراسیون داخلی. مجری برنامه شروع به گفتن مقدمه کرد:
دوستان! همه ما میدانیم که نور موهبتی الهی است. در بخش هایی از کره زمین که نور به اندازه کافی به آنجا نمیرسد ، میزان افسردگی تا ده درسد بیشتر است. و و و و …
باخودم گفتم عجب از این خدای ناعادل که بین بندگانش فرق میگذارد و نور به اندازه کافی به همه نمیدهد.آنها که کم نوری دارند چه گناهی کرده اند که باید افسردگی بگیرند.
پ ن :در مورد اندازه افسرگی دقیق یادم نیست که چند درسد گفت.
پ ن 2:عکس از اینجا

Read Full Post »

شاملو

شاملو

پس آن‌گاه زمين به سخن درآمد
و آدمي، خسته و تنها و انديش‌ناک بر سر ِ سنگي نشسته بود پشيمان از
کردوکار خويش
و زمين ِ به سخن درآمده با او چنين مي‌گفت:
ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوان ِ تو، و برگ‌های ِ
نازک ِ تَرَه که قاتق ِ نان کني.
انسان گفت: ــ مي‌دانم.
پس زمين گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسيم و
باد، و با جوشيدن ِ چشمه‌ها از سنگ، و با ريزش ِ آب‌شاران; و با
فروغلتيدن ِ بهمنان از کوه آن‌گاه که سخت بي‌خبرت مي‌يافتم، و
به کوس ِ تُندر و ترقه‌ی توفان.
انسان گفت: ــ مي‌دانم مي‌دانم، اما چه‌گونه مي‌توانستم راز ِ پيام ِ تو را
دريابم؟
پس زمين با او، با انسان، چنين گفت:
ــ نه خود اين سهل بود، که پيام‌گزاران نيز اندک نبودند.
تو مي‌دانستي که من‌ات به پرستنده‌گي عاشق‌ام. نيز نه به گونه‌ی ِ
عاشقي بخت‌يار، که زرخريده‌وار کنيزککي برای تو بودم به رای
خويش. که تو را چندان دوست مي‌داشتم که چون دست بر من
مي‌گشودی تن و جان‌ام به هزار نغمه‌ی خوش جواب‌گوی تو
مي‌شد. همچون نوعروسي در رخت ِ زفاف، که ناله‌های ِ
تن‌آزرده‌گي‌اش به ترانه‌ی کشف و کام‌ياری بدل شود يا چنگي
که هر زخمه را به زير و بَمي دل‌پذير ديگرگونه جوابي گويد. ــ
آی، چه عروسي، که هر بار سربه‌مُهر با بستر ِ تو درآمد! (چنين
مي‌گفت زمين.) در کدامين باديه چاهي کردی که به آبي گوارا
کامياب‌ات نکردم؟ کجا به دستان ِ خشونت‌باری که انتظار ِ
سوزان ِ نوازش ِ حاصل‌خيزش با من است گاوآهن در من
نهادی که خرمني پُربار پاداش‌ات ندادم؟
انسان ديگرباره گفت: ــ راز ِ پيام‌ات را اما چه‌گونه مي‌توانستم دريابم؟
ــ مي‌دانستي که من‌ات عاشقانه دوست مي‌دارم (زمين به پاسخ ِ او
گفت). مي‌دانستي. و تو را من پيغام کردم از پس ِ پيغام به
هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحي از خاک مي‌رسد.
پيغام‌ات کردم از پس ِ پيغام که مقام ِ تو جای‌گاه ِ بنده‌گان نيست،
که در اين گستره شهرياری تو; و آنچه تو را به شهرياری
برداشت نه عنايت ِ آسمان که مهر ِ زمين است. ــ آه که مرا در آنچه
مرتبت ِ خاک‌ساری عاشقانه، بر گستره‌ی نامتناهي‌ کيهان
خوش سلطنتي بود، که سرسبز و آباد از قدرت‌های جادويي‌ِ
تو بودم از آن پيشتر که تو پادشاه ِ جان ِ من به خربنده‌گي
دست‌ها بر سينه و پيشاني به خاک برنهي و مرا چنين زار به
خواری درافکني.
انسان، انديش‌ناک و خسته و شرم‌سار، از ژرفاهای درد ناله‌يي کرد. و
زمين، هم ازآن‌گونه در سخن بود:
ــ به‌تمامي از آن ِ تو بودم و تسليم ِ تو، چون چارديواری‌ خانه‌ی ِ
کوچکي.
تو را عشق ِ من آن‌مايه توانايي داد که بر همه سَر شوی. دريغا، پنداری
گناهِ من همه آن بود که زير ِ پای تو بودم!
تا از خون ِ من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم
همچون مادری که درد ِ مکيده شدن را تا نوزاده‌ی دامن ِ خود را
از عصاره‌ی جان ِ خويش نوشاکي دهد.
تو را آموختم من که به جُست‌وجوی سنگ ِ آهن و روی، سينه‌ی ِ
عاشق‌ام را بردری. و اين همه از برای آن بود تا تو را در نوازش ِ
پُرخشونتي که از دستان‌ات چشم داشتم افزاری به دست داده
باشم. اما تو روی از من برتافتي، که آهن و مس را از سنگ‌پاره
کُشنده‌تر يافتي که هابيل را در خون کشيده بود. و خاک را از
قربانيان ِ بدکنشي‌های خويش بارور کردی.
آه، زمين ِ تنهامانده! زمين ِ رهاشده با تنهايي‌ خويش!
انسان زير ِ لب گفت: ــ تقدير چنين بود. مگر آسمان قرباني‌يي
مي‌خواست.

ــ نه، که مرا گورستاني مي‌خواهد! (چنين گفت زمين).
و تو بي‌احساس ِ عميق ِ سرشکسته‌گي چه‌گونه از «تقدير» سخن
مي‌گويي که جز بهانه‌ی تسليم ِ بي‌همتان نيست؟
آن افسون‌کار به تو مي‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دريغا که

نابه‌کارانه از آن‌دست نيازی پديد افتد. ــ آن‌گاه چشمان ِ تو را بر
اگر عشق به کار مي‌بود هرگز ستمي در وجود نمي‌آمد تا به عدالتي
بسته شمشيری در کف‌ات مي‌گذارد، هم از آهني که من به تو
دادم تا تيغه‌ی گاوآهن کني!
اينک گورستاني که آسمان از عدالت ساخته است!
دريغا ويران ِ بي‌حاصلي که من‌ام!

شب و باران در ويرانه‌ها به گفت‌وگو بودند که باد دررسيد،
ميانه‌به‌هم‌زن و پُرهياهو.
ديری نگذشت که خلاف در ايشان افتاد و غوغا بالا گرفت بر سراسر ِ
خاک، و به خاموشباش‌های پُرغريو ِ تُندر حرمت نگذاشتند.

زمين گفت: ــ اکنون به دوراهه‌ی تفريق رسيده‌ايم.
تو را جز زردرويي کشيدن از بي‌حاصلي‌ خويش گزير نيست; پس
اکنون که به تقدير ِ فريب‌کار گردن نهاده‌ای مردانه باش!
اما مرا که ويران ِ توام هنوز در اين مدار ِ سرد کار به پايان نرسيده است:
هم‌چون زني عاشق که به بستر ِ معشوق ِ ازدست‌رفته‌ی خويش
مي‌خزد تا بوی او را دريابد، سال‌همه‌سال به مقام ِ نخستين
بازمي‌آيم با اشک‌های خاطره.

ياد ِ بهاران بر من فرود مي‌آيد بي‌آنکه از شخمي تازه بار برگرفته باشم
و گسترش ِ ريشه‌يي را در بطن ِ خود احساس کنم; و ابرها با
خس و خاری که در آغوش‌ام خواهند نهاد، با اشک‌های عقيم ِ
خويش به تسلايم خواهند کوشيد.
جان ِ مرا اما تسلايي مقدر نيست:
به غياب ِ دردناک ِ تو سلطان ِ شکسته‌ی کهکشان‌ها خواهم انديشيد که
به افسون ِ پليدی از پای درآمدی;
و ردِّ انگشتان‌ات را
بر تن ِ نوميد ِ خويش
در خاطره‌يي گريان
جُست‌وجو
خواهم کرد.

Read Full Post »

پاسخ به دعوتی از بارباپاپا
اگر من خدا بودم آنقدر از خودم تکثیر میکردم که هر نفر یه دونه داشته باشه .چند تا هم تو صندوق برای روز مبادا اگر خراب شد!
اگر خدا بودم میرفتم با مردم مستقیم صحبت میکردم میگفتم بیخیال اینقدر سخت نگیرید . من خودم اینقدر گیر نیستم. میگفتم من اصلا نمیدونستم خدام !!! شما آنقدر خداخدا کردید تا من هم باورم شد و شدم خدا!

یه آی دی هم تو بالاترین میساختم . کلی باهاش حال میکردم البته چون من خدام دعوتنامه نمیخوام!
اسم آیدیمم میذاشتم بالا خدا!

به بنده هام میگفتم: هر جور راحتیت قربون صدقم برید فقط دعوا نکنید.
اگه خدا بودم هر کی جای من حرف میزد رو زبونش فلفل میریختم
اگه خدا بودم یه کمپین یه میلیارد امضا راه مینداختم که حق زنان رو بگیرم
اگه خدا بودم قرآن را از اول میگفتم بعد میدادم یه ناشر معتبر دست توش نبره!
اگه خدا بودم به جای اسرافیل ken egرو میذاشتم شیپور بزنه
از جدول بدم میومد ! چون همه جوابا را داشتم!
در آخر اگر خدا بودم زبانم رو خوب میکردم ، دنیا رو میذاشتم رو اتومات میرفتم دنبال عشق و حال جزایر قناری !

barbapapa_d_011papa_mama120091

Read Full Post »