Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2009

زن افغان

زن افغان

مسائل افعانستان را تا حدی دنبال میکنم و فکر میکنم مردم مظلومی دارند و نیازمند کمک هستند. گاهی تلوزیونهای آنها را میبینم و البته همه چیز خبر از بهبود میدهد اما روند این حرکت بسیار کند است.
1-در بخش اول اعتقاد دارم پیشرفت افغانستان بدست خود مردم است و اینکه آنها توقع داشته باشند دولت خودشان یا دولتهای بیگانه برایشان کاری کنند انتظاری بیهوده است. در برخی برنامه ها میبینم که برخی مصاحبه شوندگان خیلی با خشم از نیروهای خارجی سخن میگویند ، حال آنکه دیر نیست زمانی که طالبان آنها را دست و پای میبریدند. کمی انصاف هم بد چیزی نیست. درست است که آمریکا برای منافع خود به افغانستان حمله کرد اما در این میان افغانستان و مردمش سود کردند و نقطه آغازی بدست آوردند که باید بهترین استفاده را از آن بکنند.
2-آموزش مهمترین بخشی است که نیروهای خارجی میتوانند در آن سرمایه گذاری کنند. در حال حاضر 70 درصد افغانها در بیسوادی مطلق به سر میبرند.با افزایش سواد مخصوصا در بین زنان، مردم میتوانند بخش مهمی از هزینه های رسیدن به دموکراسی را کاهش دهند.
با افزایش سواد دولت برنامه های خود را میتواند با هزینه های بسیار کمتری انجام دهد و از کمک مردم بهره مند شود. با باسوادی هر افغان ،او میتواند به یک سرباز دموکراسی تبدیل شود و این فرهنگ را در میان جامعه گسترش دهد.
3-فقر فرهنگی مردم افغانستان که نتیجه 30 سال جنگ مداوم و دور بودن از جامعه جهانی است مانع بزرگی است در راه مردمسالاری و باعث کند نمودن این روند شده است.با ایجاد نهاد های مدنی و بویژه فعال نمودن زنان ، گام بسیار مهمی در حل مشکلات برداشته میشود . تجربه ثابت کرده که تغییراتی که در سطح جامعه پایه ریزی شده باشد پایداری بسیار بیشتری از فرهنگی دارد که از طرف حکومت القا شود. زنان میتوانند با حضور پررنگ تر خود علاوه بر دستیابی به حق باعث تلطیف فضای مردسالار جامعه شوند.و همچنین با آموزش فرزندان خود نسلی پویا و ضد طالبان بسازند.در این بین نقش دولت برای تامین امنیت دگراندیشان باعث رشد هرچه بیشتر و سریعتر دموکراسی میشود.
4-فقر افغانها و رویکرد آنها برای کشت تریاک و قاچاق مخدر از معضلاتی است که با کمکهای نقدی حل نمیشود.کیک اقتصادی افغانستان آنقدر کوچک است که با رشد دو رقمی هم مقدار قابل توجهی به آن افزوده نمیشود.فعال نمودن بخش های اقتصادی ، صنعتی شدن و گسترش کشاورزی باعث افزایش حجم این کیک شده و رشد این کیک بزرگتر اثرات به مراتب بیشتری در افزایش رفاه خواهد داشت.
5-گسترش رسانه ها و بخصوص اینترنت میتواند کمک رسان دولت باشد تا برنامه های خود را حتی در دورترین نقاط گسترش دهد.
همچنین افزایش فرهنگ وبلاگ نویسی باعث اعلام خطرهای به موقع به دولت در مواردی مثل فساد گسترده دولتی باشد البته با هزینه هایی اندک . با توجه به یافت مذهبی افغانستان دگر اندیشان میتوانند بدون ترس از تکفیر شدن توسط ملایان نظرات خود را بیان کنند. و مردم را به تحمل حرف مخالف خود تشویق کنند.
6-آموزش سربازان افغانستان برای واگذاری تدریجی کنترل امنیت به آنها ، علاوه بر کاهش هزینه ها باعث میشود نیروهای تندرو از احساسات مردم علیه نیروهای خارجی استفاده نکنند .این خود باعث افزایش اعتماد مردم به حکومت نیز میگردد. همچنین با افزایش اعتماد به نفس در این مقوله جدی مردم میتوانند نقش سازنده ی خود را ایفا کنند.با این روند نیروهای تندرو هرچه بیشتر عرصه را بر خود تنگ خواهند دید.خوشبختانه آمریکا قصد دارد 4000 نیروی آموزش دهنده به افغانستان بفرستد .
عکس از اینجا

Read Full Post »

برنامه صدای آمریکا و بی بی سی فارسی د رچند روز گذشته برنامه های زیادی درباره پیام اوباما پخش کردند.
گذشته از اینکه خودم در اینباره چه فکر میکنم .نگاه کوتاهی به برخی اظهار نظرها داریم. بعضی مانند علیرضا نوری زاده که خیلی به این قضیه خوشبین بودند و آن را از کرامات اوباما میدانست و خیلی از پیام ایشان لذت برده بود.برخی هم مثل هوشنگ امیر احمدی هم که حتما این پیام در راستای اهداف اوست( من علیرضا حقیقی را هم در این طیف میگذارم)
اما در سوی دیگر نگاه های نگران برخی دیگر مثل ناصر محمدی و خوانساری و محسن سازگارا حاکی از به فراموشی سپردن حقوق بشر توسط اوباما میداد.خوانساری که آینده را مثل کشوری مانند لیبی یا مصر میدید و سازگارا که میگفت : مردم ایران بالاخره دیر یا زود به دموکراسی میرسند ولی هنوز با اطمینان از موضع آمریکا سخن نمیگفت و گفت فعلا هیچ چیز معلوم نیست. ولی نمیتوانست ناراحتی خود را از این پیام پنهان کند و در آخر از بیش از صد سال حماسه دموکراسی خواهی مردم ایران و ناتوانی هر دولتی در آمریکا در کنارگذاشتن مردم گفت. داوری با شما

Read Full Post »

کمانگیر جان صحنه را دیدم!نور چشمی ما را در بی بی سی دیدیم.آن بی بی سی نمیداند که با که باب گفتگو گشوده ؟
آن آرش.آن کمانگیر.آن رسوا کننده فارس.آن دقت کننده در اخبار. آن عالم دهر .
آن مجری را باید برکنار کرد که مجال صحبت به آن جلوه بالاترین نداد !

Read Full Post »

یک خاطره جالب از کودکیم
فکر کنم هنوز مدسه نمیرفتم که یک روز رفتم خانه دایی . همبازی همسن من پسر دایی و دختر داییم بودند . پاتوق من بیشتر آنجا بود و پدر و مادرم هم بیشتر راضی بودند که کمتر در کوچه باشم.بگذریم در حیاط داییم زیرزمینی بود که حدود پانزده پله میخورد. دو تکه چوب به هم میخ شده بودند و حس نو آوری من گل کرده بود که ایندو را از هم جدا کنم. پشت به پله دو پایم را روی چوب گذاشتم و تکه بعدی را شروع به کشیدن کردم.
چشمتان روز بد نبیند ! جدا شدن چوبها همان و پشتک زدن من تا پایین پله ها همان. اول نفهمیدم چه شده بعد از چند ثانیه خاله ام بالای سرم حاضر شد و من که تازه فهمیده بودم چه اتفاقی افتاده ،چنان گریه ای سر دادم که بلندتر از آنرا یاد ندارم.

Read Full Post »

موتور مذهبی

موتور مذهبی

Read Full Post »

شاملو

شاملو

پس آن‌گاه زمين به سخن درآمد
و آدمي، خسته و تنها و انديش‌ناک بر سر ِ سنگي نشسته بود پشيمان از
کردوکار خويش
و زمين ِ به سخن درآمده با او چنين مي‌گفت:
ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوان ِ تو، و برگ‌های ِ
نازک ِ تَرَه که قاتق ِ نان کني.
انسان گفت: ــ مي‌دانم.
پس زمين گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسيم و
باد، و با جوشيدن ِ چشمه‌ها از سنگ، و با ريزش ِ آب‌شاران; و با
فروغلتيدن ِ بهمنان از کوه آن‌گاه که سخت بي‌خبرت مي‌يافتم، و
به کوس ِ تُندر و ترقه‌ی توفان.
انسان گفت: ــ مي‌دانم مي‌دانم، اما چه‌گونه مي‌توانستم راز ِ پيام ِ تو را
دريابم؟
پس زمين با او، با انسان، چنين گفت:
ــ نه خود اين سهل بود، که پيام‌گزاران نيز اندک نبودند.
تو مي‌دانستي که من‌ات به پرستنده‌گي عاشق‌ام. نيز نه به گونه‌ی ِ
عاشقي بخت‌يار، که زرخريده‌وار کنيزککي برای تو بودم به رای
خويش. که تو را چندان دوست مي‌داشتم که چون دست بر من
مي‌گشودی تن و جان‌ام به هزار نغمه‌ی خوش جواب‌گوی تو
مي‌شد. همچون نوعروسي در رخت ِ زفاف، که ناله‌های ِ
تن‌آزرده‌گي‌اش به ترانه‌ی کشف و کام‌ياری بدل شود يا چنگي
که هر زخمه را به زير و بَمي دل‌پذير ديگرگونه جوابي گويد. ــ
آی، چه عروسي، که هر بار سربه‌مُهر با بستر ِ تو درآمد! (چنين
مي‌گفت زمين.) در کدامين باديه چاهي کردی که به آبي گوارا
کامياب‌ات نکردم؟ کجا به دستان ِ خشونت‌باری که انتظار ِ
سوزان ِ نوازش ِ حاصل‌خيزش با من است گاوآهن در من
نهادی که خرمني پُربار پاداش‌ات ندادم؟
انسان ديگرباره گفت: ــ راز ِ پيام‌ات را اما چه‌گونه مي‌توانستم دريابم؟
ــ مي‌دانستي که من‌ات عاشقانه دوست مي‌دارم (زمين به پاسخ ِ او
گفت). مي‌دانستي. و تو را من پيغام کردم از پس ِ پيغام به
هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحي از خاک مي‌رسد.
پيغام‌ات کردم از پس ِ پيغام که مقام ِ تو جای‌گاه ِ بنده‌گان نيست،
که در اين گستره شهرياری تو; و آنچه تو را به شهرياری
برداشت نه عنايت ِ آسمان که مهر ِ زمين است. ــ آه که مرا در آنچه
مرتبت ِ خاک‌ساری عاشقانه، بر گستره‌ی نامتناهي‌ کيهان
خوش سلطنتي بود، که سرسبز و آباد از قدرت‌های جادويي‌ِ
تو بودم از آن پيشتر که تو پادشاه ِ جان ِ من به خربنده‌گي
دست‌ها بر سينه و پيشاني به خاک برنهي و مرا چنين زار به
خواری درافکني.
انسان، انديش‌ناک و خسته و شرم‌سار، از ژرفاهای درد ناله‌يي کرد. و
زمين، هم ازآن‌گونه در سخن بود:
ــ به‌تمامي از آن ِ تو بودم و تسليم ِ تو، چون چارديواری‌ خانه‌ی ِ
کوچکي.
تو را عشق ِ من آن‌مايه توانايي داد که بر همه سَر شوی. دريغا، پنداری
گناهِ من همه آن بود که زير ِ پای تو بودم!
تا از خون ِ من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم
همچون مادری که درد ِ مکيده شدن را تا نوزاده‌ی دامن ِ خود را
از عصاره‌ی جان ِ خويش نوشاکي دهد.
تو را آموختم من که به جُست‌وجوی سنگ ِ آهن و روی، سينه‌ی ِ
عاشق‌ام را بردری. و اين همه از برای آن بود تا تو را در نوازش ِ
پُرخشونتي که از دستان‌ات چشم داشتم افزاری به دست داده
باشم. اما تو روی از من برتافتي، که آهن و مس را از سنگ‌پاره
کُشنده‌تر يافتي که هابيل را در خون کشيده بود. و خاک را از
قربانيان ِ بدکنشي‌های خويش بارور کردی.
آه، زمين ِ تنهامانده! زمين ِ رهاشده با تنهايي‌ خويش!
انسان زير ِ لب گفت: ــ تقدير چنين بود. مگر آسمان قرباني‌يي
مي‌خواست.

ــ نه، که مرا گورستاني مي‌خواهد! (چنين گفت زمين).
و تو بي‌احساس ِ عميق ِ سرشکسته‌گي چه‌گونه از «تقدير» سخن
مي‌گويي که جز بهانه‌ی تسليم ِ بي‌همتان نيست؟
آن افسون‌کار به تو مي‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دريغا که

نابه‌کارانه از آن‌دست نيازی پديد افتد. ــ آن‌گاه چشمان ِ تو را بر
اگر عشق به کار مي‌بود هرگز ستمي در وجود نمي‌آمد تا به عدالتي
بسته شمشيری در کف‌ات مي‌گذارد، هم از آهني که من به تو
دادم تا تيغه‌ی گاوآهن کني!
اينک گورستاني که آسمان از عدالت ساخته است!
دريغا ويران ِ بي‌حاصلي که من‌ام!

شب و باران در ويرانه‌ها به گفت‌وگو بودند که باد دررسيد،
ميانه‌به‌هم‌زن و پُرهياهو.
ديری نگذشت که خلاف در ايشان افتاد و غوغا بالا گرفت بر سراسر ِ
خاک، و به خاموشباش‌های پُرغريو ِ تُندر حرمت نگذاشتند.

زمين گفت: ــ اکنون به دوراهه‌ی تفريق رسيده‌ايم.
تو را جز زردرويي کشيدن از بي‌حاصلي‌ خويش گزير نيست; پس
اکنون که به تقدير ِ فريب‌کار گردن نهاده‌ای مردانه باش!
اما مرا که ويران ِ توام هنوز در اين مدار ِ سرد کار به پايان نرسيده است:
هم‌چون زني عاشق که به بستر ِ معشوق ِ ازدست‌رفته‌ی خويش
مي‌خزد تا بوی او را دريابد، سال‌همه‌سال به مقام ِ نخستين
بازمي‌آيم با اشک‌های خاطره.

ياد ِ بهاران بر من فرود مي‌آيد بي‌آنکه از شخمي تازه بار برگرفته باشم
و گسترش ِ ريشه‌يي را در بطن ِ خود احساس کنم; و ابرها با
خس و خاری که در آغوش‌ام خواهند نهاد، با اشک‌های عقيم ِ
خويش به تسلايم خواهند کوشيد.
جان ِ مرا اما تسلايي مقدر نيست:
به غياب ِ دردناک ِ تو سلطان ِ شکسته‌ی کهکشان‌ها خواهم انديشيد که
به افسون ِ پليدی از پای درآمدی;
و ردِّ انگشتان‌ات را
بر تن ِ نوميد ِ خويش
در خاطره‌يي گريان
جُست‌وجو
خواهم کرد.

Read Full Post »

دوزندگی

دوزندگی

از یوزپلنگ عزیز ممنونم بابت دعوت من به این بازی وبلاگی.
من تا امروز فکر میکردم فقط من این اشتباه را درباره دوزندگی داشتم ، حالا از بار غصه هام کم شد!
بچه که بودم قبل از رفتن به مدرسه کتاب میخواندم البته با اشتباهات کودکانه .مثلا بالاخره را میخواندم( بالا-خَره) ولی این دوزندگی از اشتباهاتی بود که به هیچوجه زیر بار اشتباه بودنش نمیرفتم!
هرچه میگفتند منظور دوزندگی صندلی ماشین است با اصرار میگفتم نه! این یعنی ماشین را تعمیر میکنند و » دو- زندگی» اتومبیل صحیح است.چون ماشین نو میشود وزندگیش هم.مدتها طول کشید تا باورم شد فکر کنم روزی فهمیدم که داخل مغازه را از نزدیک دیدم. صندلیهای پاره ماشینها در حال تعمیر.
یادش به خیر

Read Full Post »

Older Posts »